|
و عشق.... صدای فاصله هاست. صدای فاصله هایی که غرق ابهامند. نه! وصل ممکن نیست... همیشه فاصله ای ست!
|
زندگی قافیه باران است. من اگر پاییزم و درختان امیدم همه بی برگ شدند......تو بهاری و به اندازه باران خدا دوستت میدارم.
اجازه ... !
اشک سه حرف ندارد ...
اشک خیلی حرف دارد !
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود !
سلام به دوستای گلم
پل ارتباط مستقیم من با دوستای با احساسم ایمیل زیر است.
خوشحال میشم از طریق ایمیل بالا با هم در ارتباط باشیم
عاشق باشید و با احساس
در پناه او

نوروز هنوز نوروز است گرچه دیگر هیچ چیز شبیه آن موقع ها نیست.حتی سبزه ها هم به سبزی سابق نیستند.اما هر بلایی که سرش بیاید، نوروز، نوروز است . با تمام بی مزگی . بی مفهومیش.
پ. ن: اینروزها مثل همیشه ام هستم. ابری و بارانی! این دلتنگی همیشه با من است...همیشه...چون او همیشه ماندنی شد. هرچند حضورش مثل شهابی بود در آسمان تاریک و بی ستاره دل من.
آرزومه دیدن چشمای تو حتی تو خواب
دیدم اون نرگس مستو یه شبی مثل سراب
مست و مدهوش شدم از دیدن چشمای قشنگت
یادم آمد دوره ی کودکی و عهد شباب
تو قشنگی، تو لطیفی، تو چه پاکی
تو همون برگ گلی....اما چه فایده ... گذران ... مثل شهاب
نوروز ۹۱ خدای احساس
از خواب بر میخیزم با هزارو یک شب خاطره ناگفتنی
با هزار و یک حرف نگفته
ولی چه فایده از گفتن ها
پ. ن : برمیخیزم ار جا و با گریه کلاهم را از سر برمیدارم. به ادای احترام به اصغر فرهادی عریر که با جدائی نادر از سیمین اش حال همه ما را خوب کرد
وقتی به تو فکر میکنم گریه امونم نمیده
فرصت این که یه نفس آروم بمونم نمیده
حرفای ناگفته زیاده ولی چه فایده گل من
داد و امون از این جدایی جدایی جدایی

پی نوشت: این روزها خسته ام. خسته ی خسته! با کوهی از دلتنگی و بغض های شب مانده. این روزها از بیداری بیزارم. بیداری یعنی بودن. یعنی هنوز بودن. بیداری یعنی هنوز طپیدن.هنوز نفس کشیدن. این روزها بیش از همیشه به خواب نیاز دارم. به یک خواب عمیق. یک خواب ممتد. بی هیچ فاصله و نقطه چینی.نه به امتداد چند لحظه....چند ساعت...چند روز.... به امتداد تمام روزهایی که بیدار بودم.
این روزها بیداری به معنای فکر کردن و هزار سوال و اما های بی جواب است. این روزها عطش دارم. عطش یک خواب همیشگی. تا به آنجا که دیگه نه صدای نفس کشیدن هام رو بشنوم.نه طپش های پر نیاز این دل را. این روزها به تعداد نفس کشیدن هایم، طپیدن هایم،فکر کردن هایم، از بیداری بیزارم.
این روزها حال من، خوب........ نیست!
باید به خواب رفت.دیر یا زود. پایانی بر تمام این بیداری ها.
چشم هایم سنگینی میکند...... به خواب میروم....به یک خواب عمیق!
۱۴ شهریور ۹۰ خدای احساس
آن روزها
نگاهـت ،نـوازشت ،حتی بوسه هایت سیرم نمیکرد!
این روزها ولی کم توقـع شده اَم

( داستانی استعاری)( داستانی استعاری)( داستانی استعاری)( داستانی استعاری)( داستانی استعاری)
با یک شکلات شروع شد
من یک شکلات گذاشتم توی دستش، او یک شکلات گذاشت تو دستم، من بچه بودم، او هم بچه بود، سرم را بالا کردم، سرش را بالا کرد، دید مرا می شناسد، خندیدم، گفت: "دوستیم؟"، گفتم: "دوست دوست"، گفت: "تا کجا؟"، گفتم: "دوستی که ‘تا’ ندارد"، خندید و گفت: "تا مرگ؟"
گفتم: "من که گفتم تا ندارد."، گفت: "باشد تا پس از مرگ"، گفتم: "نه، نه، نه، تا ندارد."، گفت: "قبول تا آنجا که همه دوباره زنده می شوند، یعنی زندگی پس از مرگ، باز هم با هم دوستیم، تا هر جا که باشد، تا بهشت، تا جهنم، تا هر گجا که باشد، من و تو با هم دوستیم."، خندیدم و گفتم: "تو تا هر جا که دلت می خواهد برایش یک تا بگذار، اصلا یک تا بکش از سر این دنیا، تا آن دنیا، اما من اصلا تا نمی گذارم."، نگاهم کرد، نگاهش کردم، باور نمی کرد، می دانستم، او می خواست دوستیمان حتما "تا" داشته باشد، دوستی بدون "تا" را نمی فهمید.
گفت: "بیا برای دوستی مان یک نشانه بگذاریم"، گفتم: "باشد، تو بگذار"، گفت:"شکلات، هر بار که همدیگر را می بینم، یک شکلات مال تو یکی مال من.،" گفتم: "باشد".
هر بار یک شکلات می گذاشتم توی دستش، او هم یک شکلات توی دست من، باز همدیگر با نگاه می کردیم، یعنی که دوستیم، دوست دوست، من تـنـدی شکلاتم را باز می کردم و می گذاشتم توی دهانم و تـنـد تـنـد آن را می مکیدم، می گفت: "شکمو، تو دوست شکمویی هستی." و شکلاتش را می گذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ، می گفتم: "بخورش"، می گفت: "تمام می شود، می خواهم تمام نشود، برای همیشه بماند."...
صندوقش پر از شکلات شده بود، هیچ کدامش را نمی خورد، من همه اش را خورده بودم، گفتم: "اگر یک روز شکلات هایت را موزجه ها بخورند، یا کرم ها، آن وقت چه کار می کنی؟"، گفت: "مواظب شان هستم"، می گفت می خواهم نگه شان دارم تا موقعی که دوست هستیم، و من شکلات را می گذاشتم توی دهانم و می گفتم: "نه، نه، تا ندارد، دوستی که تا ندارد." ...
یک سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال، بیست سال شده است. او بزرگ شده است، من بزرگ شده ام، من همه شکلات هایم را خورده ام، او همه شکلات هایش را نگه داشته، او آمده امشب تا خدا حافظی کند، می خواهد برود، برود آن دور دور ها، می گوید "می روم، اما زود بر می گردم"، من می دانم، می رود و بر نمی گردد
یادش رفت شکلات را به من بدهد، من یادم نرفت، یک شکلات گذاشتم کف دستش، گفتم: "این برای خوردن"، یک شکلات هم گذاشتم آن دستش: "این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت"، یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات هایش. هر دو را خورد، خندیدم، می دانستم دوستی من "تا" ندارد، دوستی او "تا" دارد، مثل همیشه!
اين روزا همه اش به اين فكر ميكنم من كه همه شکلات هایم را خوردم، اما او هیچ کدام شان را نخورد. حالا با یک صندوق پر پر از شکلات چه خواهد کرد؟
آدما از آدمــــا زود سیر میشن آدما از عشق هم دلگیر میشن
آدما رو عشقشون پا میذارن آدما آدمو تنهــــــــا میذارن
در پناه او
آدما خیلی با هم متفاوتند. خیلی.
بعضیاشون ظرفیت خیلی بالایی دارند و بعضی تو شرایط سخت کم میارن.
خیلی وقتاس که آدم فکر میکنه که دیگری خیلی انسان مقاوم و قوی هست ولی وقتی که یه مشکل تو مسیر مشترکی بوجود میاد عکس این بهش ثابت میشه و این خیلی طرف دیگه رو میشکونه. به خصوص اگه بارها از اون طرف شنیده باشه که به خاطر ایمان به خودشون و هدف مشترکی که با همدیگه طرح ریزی کردن تا اخرش هست و هیچ لحظه ای کم نمیاره.
خیلی وقتا هست که آدم با اتفاقاتی تو زندگیش روبروش میشه که با هیچ عقل و منطقی نمیتونه اونا رو توجیح کنه و هیچکس هم خودشو در برابر این رویداد مسئول نمیدونه تا لااقل به حرمت انسانیت و یا احساس یا ثانیه های مشترکی که وجود داشت بیاد و دلیل این اتفاق این حادثه این مصیبت رو بگه.
خیلی وقتا هست که آدم با سکوتی مواجه میشه که غمی رو به وسعت سنگینی تموم کوه های دنیا روی شون آدم میذاره!
خیلی وقتا هست که آدم با سکوتی مواجه میشه که اون رو به عمق ژرفترین اقیانوس سوال های بی جواب و شب مونده ای میکشونه که هیچ گریزی از این غرق شدن نیست.
خیلی وقتاس که فقط یه فکر کافیه تا آدم رو به مرز جنون بکشونه... " یعنی نمیدونه که الان من.....؟"
خیلی وقتا هست که آدما بسته به شخصیت و موقعیتی که باهاش مواجهند مجبورند یکی از این این راه ها رو انتخاب کنن.
یه طرف بسته به اینکه با فکرش زندگی میکنه یا دلش و احساسش یا راه "فراموشی" رو پیش میگیره یا "صبر" و طرف دیگه بسته به ظرفیت شخصیتش یا راه "مبارزه" به پشتوانه همون باور و احساس دیروزها یا راه "سکوت" و یا راه "فرار"
این روزها صبورم. صبور. صبور.
صبری به وسعت سکوت دیگری.
به امید و باور معجزه ای.
بالاتر از ایمان به معجزه ی مادر موسی وقتی طفل خور را در رود نیل انداخت و یا ابراهیم وقتی در آتش رفت.
میتوان بیدار شد.
میتوان "مبارزه" کرد. هنوز اندوخته ی باورهای دیروزمان پر است.
این روزها حال من خوب است. دیوانگی هم عالمی دارد.
عاشق باشید و با احساس
در پناه او
پی نوشت: تک تک نظراتون رو بارها میخونم و جواب میدم. خوشحال مشیم دوستای مهربونم وقت بذارند و کامنت بنویسند.